تبليغاتX
ایستاده با قارچ
 

ما چند روز قبل رسما" مشاهده نموديم كه خواهر و مادر هرچه شاعر گرانقدر و عاليرتبه از قديم تا جديد كلهم صلوات فرستاده  شده ....و سيفون محكمي نيز بر هرچه شعر و نثر و قافيه و وزن و نو و كهنه كشيده شده 

اين است شاه بيت ختم اشعار و هرچي شاعر مادر مرده است كه بر پشت يك وانت نيسان با خط نستعليق به تحرير در آمده بود :

هر كس يار مرا در بر بگيرد                الهي شب تب كند سحر بميرد !!!!!!!!!!!!

پ . ن : من ناخودآگاه اين شعر را با لهجه خاصي خواندم ....باور كنيد دست خودم نبود

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 9:14  توسط قارچی  | 

 

در هنگام بروز كمردرد تجويز شديم به فيزيوتراپي و تزريق كه ما را ثابت گشت كه بهشت و جهنم در  همين دنياست ...

براي فيزيوتراپي مراجعه نموديم ...نازنين نگاري ماهرخ ما را دعوت نمود كه روي تخت بخوابيم ، از هول نميدانستيم بايد طاقباز بخوابيم يا دمرو ، با لبخندي مليح رهنمون فرمود كه پيرهن از تن در آورده ، بند تنبان را شل نموده و دمرو بخوابيم  ....دعوت را با جان و دل پذيرفتم ...ادوات را آماده نموده و قبل از شروع با نغمه خوش الحاني گفت : اجازه ميدين لباس زيرتون رو يه كمي پاينتر بيارم ؟ ميترسم كثيف بشه ....

مست و واله چنان شل دادم كه هيچ نو عروسي نداده بود و اذن دادم تا هر جا كه دلش خواست بتازد

اين حس نظافت دوست و پاكيزگي ايشان چنان با عشق و مستي و گرمي دستان نوازشگر مخلوط گشته بود كه در رويا ميديدم كه اگر بر سر در خرابه هائي كه نوشته اند بر خواهر و مادر هر كسي كه آشغال بريزد  عكس ايشان را در حالي كه ميگفت : اواااااا يه وقت كار بد نكني ميگذاشتند .....چه گلستاني ميگشت مملكت ...

و هيچ متوجه نشديم درد و رنج فيزيوتراپي را ...

مست از مشت و مال بوديم و  غزلخوان رفتيم بسوي درمانگاه جهت تزريق ....

نسخه را داديم و صندوقدارداد  زد : خانم " ك" تزريقي داري.....

ما كه كلمه خانم را شنيديم نيشمان تا بناگوش باز شد و از اينكه بليطمان برده و روزمان با ماهرويان عجين شده و پريرخان هي ما را برهنه ميكنند داشتيم ذوق مرگ ميشديم كه يكهو خانم " ك " از در درآمد

تمثالي زنده از  اكوان ديو شاهنامه با سيبيلي كه با نمره ۴ زده شده ، دماغي بسان پرتغال و اندامي همچون قهرمانان كشتي كج و موي دستش كه از آستين پيدا بود جلوه اي سوررئاليستي داشت  ....با چشماني غضبناك نگاهي بر من افكند و با كله تخت را نشان داد و فرمود :برو لخت شو.....

اطاعت امر نمودم و كمي گوشه تنبان را پائين آورده و چشمان خود را بستم ، ۴ قل را بهمراه آيه الكرسي خوانده و در دل به بخت كج خود نفرين ميكردم كه از در در آمد....

گفت : مگه نگفتم لخت شو ؟.....بكش پائين شلوارتو ...

از ترس كمي اطاعت كردم .....ناگهان غريد كه : اه ه ه ه ه ه  چقدر ناز داري بابا !!!! شل كن بينم ...

و در طرفه العيني كل زندگي من را تا مچ پا پائين كشيد جوري كه جورابم از بالاي تنبان معلوم گشت ...تا خواستم اعتراض كنم با يكدست يكي از لپها را در دست گرفت و چنان فشاري داد كه نفس در حلقمان خشكيد ..... الكل زده و نزده آمپول را همچون خنجري كه بر سينه سهراب نشست چنان فرو كرد كه من فقط توانست بگويم : .............................................آخ

بعد از سالها دلمان مادرمان را خواست ....

هنگام خروج در حالي كه ميلنگيديم در افكار خود غور نموديم كه چه خوش گفته اند كه گهي پشت به زين و گهي زين به پشت  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 8:21  توسط قارچی  |