تبليغاتX
ایستاده با قارچ

 

شهرام خيلي لوده بود ...دفعه اول بود كه ميديدمش ، ازاول جاده چالوس همش سعي ميكرد كه خوشمزگي كنه و سعي ميكرد كه نشون بده خيلي باحاله ...

دم يه قهوه خونه  بين راهي نگه داشتيم ...ملت هم جمع بودن ..شهرام رفت  توالتي كه خارج از ساختمون بود و فضاي تنگ و تاريك و قديمي داشت ... منتظراين بوديم كه سفارشمون برسه ...يهو صداي جيغ بلندي شنيديم كه همه مردم از جاشون پريدن .... همه نگاهها با وحشت به طرف توالت برگشت ...درب توالت به شدت چند بار با ديواره برخورد كرد ...انگار يه نفرو بهش ميكوبيدن و بعد ناگهان در باز شد ...

شهرام با رنگي پريده در حالي كه شلوارش تا نيمه پائين بود و نصفي از قضاي حاجتش بهش چسبيده بود  و جلوش هم خيس شده بود با قدرت هرچه تمامتر از توالت بيرون پريد و چند قدم كه دور شد تازه فهميد كه در چه وضعيتي قرار داره .....

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كساني كه در هنگام رفع حاجت زير پاشون سوسك ديدن خوب ميدونن كه وقتي توي هپروت هستن و تمام تمركزشون رو بر روي مخرجشون جمع كردن اگر يه موشي رو به اندازه گربه در حالي كه با چشماش به شما زل زده درست در فاصله 2 سانتي " بي ادبی " شون ببين چه حسي به آدم دست ميده و اونوقت به اين شهرام بيچاره حق ميدن ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/23ساعت 15:50  توسط قارچی  | 

 

آدمي وقتي سوال ميپرسد ميبايست جمله اش را كامل ادا كند وگرنه آدم ساده اي مثل من از كجا بايد بداند كه منظور ايشان چيست ؟ علم غيب نداريم كه ...

دوران دانشگاه بود ....وارد كلاس شدم ...دختر و پسر مشغول سر وصدا و داد وبيداد بودند ... از آنجائي كه بنده در كل دانشگاه به عنوان ساده ترين و معصومترين فرد شناخته شده بودم بچه ها به محض ديدن من گفتند بيا ...فلاني اومد ...خانم " ش" كه اعتماد به نفس كاذب عجيبي در زمينه زيبائي داشت و بر با مزه بودن خود بسيار اصرار ميورزيد به طرف من اومد و گفت :

-         فلاني نطر تو چيه ؟

-         من ؟ واسه چي ؟

-         ميخوايم با استاد صحبت كنيم بندازه عقب !!!!!!!!

-         جدي ؟!!ميخواين بندازه عقب ؟!!

-         آره خب ...بهتره بابا!

-         بهتر و بدتريشو نميدونم ...خودتون ميدونين ....اگر فكر ميكنين بندازه عقب بهتره خب بندازين عقب ...حالا من بايد چيكار كنم ؟!!

-         هيچي ديگه تو هم اصرار كن !

-         من اصرار كنم بندازه عقب ؟!!!!

-         آره ديگه ...

( بچه ها كه مي دونستن كه من چقدر ساده ام و اين حرفها همه اش از روي دلپاكي منه و منتظر پايان اين ماجرا بودن ميخنديدن و ايشون هنوز متوجه نشده بود ...)

-         باشه ....من با استاد صحبت ميكنم كه بندازه عقب ولي اگر قبول نكرد چي ؟

-         چرا اگه همه اصرار كنيم قبول مي كنه

-         شايد خوشش نياد !!

-         از چي ؟!!!!

-         كه بندازه عقب

( اينجا بود كه دوستمون فهميد بچه ها چرا ميخندن ولي نخواست خودشو از تك و تا بندازه )

 -         حالا شما هم بگو اينجوري فرصت داريم حداقل يه ذره بخونيم

-         آره خب اينطوري آدم ميتونه كتاب دستش بگيره ....

 --------------------------------------------------------------------------

هنوزم كه هنوزه نميدونم استاد عقب انداخت يا نه .....ولي امتحان سر موقع خودش برگزار شد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 12:2  توسط قارچی  |