|
|
|
|
|
مرتيكه عوضي !!!...چي فكر كردي ؟! بي شرف بي همه چيز !!! ..... .... تصميم گرفته بودند كه دسته جمعي براي زيارت به مشهد بروند و يك شب توقف در شمال ارزش داشت عروس و داماد جديد هم در بين اين چند خانواده مذهبي ارج و قرب خاصي داشتند ...ويلاي اجاره اي كوچك بود و فقط يك اتاق داشت ، طبق عرف مشخص بود كه خانمها بایدهمه در يك اتاق بخوابند و آقايان در سالن ..... تازه داماد در كنار حـاج مظفر كه هيكل تپل و گوشتالوئي داشت خوابيد ...نيمه هاي شب بود كه فرياد حـاج مظفر بلند شد و در حالی که می لرزید تند تند هر چه از دهانش در می آمد نثار تازه داماد می کرد .....و تازه داماد مادرمرده كه از خجالت از سرخي به سياهي ميزد و به تته پته افتاده بود اصلا" نمي دانست كه بايد چه بگويد و جماعت هم هاج و واج ... خيلي بد است كه آدم نتواند توضيح دهد كه آقا جان من اگر نصفه شب و در حالت خواب شلوارم را پائين كشيده ام و از پشت به شما چسبيده ام و دست انداخته و سينه هاي شما را در مشت فشرده ام شما را با زنم اشتباه گرفته ام !!! |
||
|
|
|
|
|
حاج آقا مثل هر سال افطاري داده و همه رو دعوت كرده بود ، بيست سي نفري بودند ، بعد از غذا همه سنگين شده و روي مبلها ولو و هر كسي از هر دري سخني مي گفت ، چند بچه قد و نيم قد هم در اين ميان وول ميخوردند و از در ديوار بالا ميرفتند و در بين آنها زنگوله پاي تابوت حاج آقا كه دختركي سه چهار ساله بود از همه بيشتر شيطنت مي كرد .... مادر يكي از نوزادها در حال عوض كردن پوشك پسر چند ماهه اش بود كه سر و كله دختر حاج آقا و دخترك ديگري پيدا شد كه نگاهشان به چيز پسرك افتاده و اين ديالوگ آغاز شد : - واي شـ.ومبولشو ببين ! - آرررره ...چرا اين شكليه ؟!! - ببين ، ببين مال آدم بزرگا يه شكل ديگه اس ... - چطوري مثلا" ؟! - ريشم داره !!! - يعني چي ؟!! - ريش داره بخدا !!! - مگه ميشه ؟! - آره من خودم ديدم ، بيا ...
و بعد دست دخترك را گرفته و كشان كشان به سمت حاج آقا رفته و بلند بلند گفت : - بابا ، بابا ، بابا... حاج اقا كه مشغول سخـنراني و ايراد نطـقي جدي بود حرف خود را قطع كرده و با لحني مهربان پرسيد : چيه بابائي ؟ دخترك با صداي بلند كه دخترك هم بشنود و در حالي كه همه شنوندگان ميخواستند ببينند كه سوال ايشان چيست كه نطق حاج آقا را قطع نموده پرسيد : بابا .....مگه تو شـ.و موبولت ريش نداره ؟!!! حاج آقا همچون فسيل يخ زده يك دايناسور ميخ نشست ... دخترك دوباره پرسيد : بابا مگه شـ.و موبل تو ريش نداره ...؟ پس از چند لحظه يكي از حضار سريع بلند شد و در حالي كه بازوي دخترك را گرفته و مي كشيد سعي كرد تا او را از اين سوال منصرف كند و دخترك در حالي كه قصد توجيه داشت بلند ميگفت : آخه من خودم ديدم ... و حاج آقا در حالي كه نفسش به شماره افتاده بود مانند رنگين كمان رنگ عوض مي كرد حاج خانوم هم تا پايان مهماني از آشپزخانه بيرون نيامد ------------------------------------------------------------------------------------------------------ پ ن 1 : نظافت چيز خوب و واجبيه ، پس فكر كردين چرا اسمشو گذاشتن " واجبي " ؟ پ ن 2 : اين كلاسهاي آموزشي توي مهد كودك چرا بعضي چيزا رو ياد نميده پس ؟ پ ن 3 : هيچ وقت به بجه تون اعتماد نكنين
|
||