<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ایستاده با قارچ</title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Dec 2009 14:32:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>احساس خاک تو سر بودن </title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ارزانترين ماشيني كه در نمايشگاه موجود بود حداقل چهل ميليون تومان بود ، يك نمايشگاه بزرگ و مجلل مملو از اتومبيلهاي گران قيمت . رفته بودم تا به دوستم سري بزنم . با پرسنل نمايشگاه كه هركدام براي خودشان دبدبه كبكبه اي داشتند و زنجيهاي طلاي گردن هر كدامشان كه از لاي پشم و پيلي سينه ميدرخشيد مانند زنجير چرخ ماشين بود در حال گپ زدن بوديم كه سر و كله ايشان پيدا شد .... حدود 45 سال سن داشت قد تقريبا&quot; 160 سانت و شكم بر آمده او آنقدر تناسب را بهم ريخته بود كه نميشد وزن را حدس زد ، قدمت كتش مربوط به دهه 60 بود و شلوارش نشان ميداد كه با كلمه شستشو و اطو كاملا&quot; نامانوس است و كفشي كه تا بحال رنگ واكس به خود نديده و با اثر خاك گرفتگي به خاكستري ميزد ، دندانهاي يكي در ميان و زرد رنگ او اولين چيزهائي بودند كه ميان آن صورت ريش نتراشيده و موهاي بهم ريخته به چشم ميخوردند همراهش پسري نوزده بيست ساله بود با لپهائی گلی كه قدي نزديك به 2 متر داشت ولي اندامش از ايشان چيزي كم نداشت بخصوص از ناحيه شكم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرخي ميان ماشينها زدند و گاهي هم با هم پچ پچي مي كردند ، در حين چرخ زدن گاهي به پرسنل نمايشگاه كه در اطراف بودند سلامي ميگفتند و بچه ها بعد از يك نگاه عاقل اندر سفيه عليكي گفته و به كار خود مشغول ميشدند. نميدانم چرا ولي برايم جالب شده بود كه اينها در اين مكان چه مي جويند ... حدس ميزدم كه چون گذرشان از اين خيابان بوده آمده اند تا تجسم كنند كه از ما بهتران چگونه زندگي ميكنند و يا شايد هيچگاه اين ماشينها را از نزديك نديده اند و اين برايشان تفريحي است ... و يا دنبال شغلي مانند نظافتچي و آبدارچي ميگردند .... كه ناگهان ديدم جلو آمده و جلوي ميز آقا شهرام صاحب نمايشگاه ايستادند ، آقا شهرام كه با نفر ديگري در حال صحبت بود فقط نگاهي به سر تا پاي ايشان نمود و سلام ايشان را با عليكي كوتاه پاسخ داد و به صحبت خود ادامه داد ... بعد از چند ثانيه چون ديدند كه آقا شهرام توجهي نميكند مرد مسن با لهجه غليظ آذري پرسيد  :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آقا ببخشيد ....! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا شهرام با بيحوصلگي پرسيد : بفرمائين ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اين &quot; بن وها &quot; چنده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين جمله را انقدر بلند و با طمانينه ادا كرد كه موضوع جالب شده و بقيه هم حواسشان جمع شد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا شهرام كه انگار دنبال سوژه بود تا كمي تفريح كند گوش خود را كمي جلو آورد و با پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- چي ؟ !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد در حالي كه با دست خود اشاره ميكرد گفت : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اون &quot; بنو ها &quot; !!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا شهرام براي اينكه بازي را كمي جذاب كند گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آهان منظورت &quot; بي ام دبليوِ &quot; ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- كدومشون عزيزم  ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اون ضربدر سه ِ !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- چي ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اون ضربدر سه !!! و با دست اشاره كرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا شهرام به سمتي كه دست ايشان اشاره مي كرد نگاه كرد ...مدتي فكر كرد ...کم کم  چشمهايش گرد شد ...با تعجب پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اون &quot; ايكس تريه (X3) &quot; رو ميگي ؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- هان ؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جمعیت منفجر شد و صداي خنده سالن را پر كرد...حالا دیگر همه جمع شده بودند و منتظر ادامه بحث&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد در عين بي خيالي متعجب شده بود كه چرا بقيه ميخندند بنابراين دوباره توضيح داد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اونها ..اون سفيد بلنده رو ميگم بغل سياهه پشتشم نوشته بن و ه ضربدر 3 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا شهرام درحالي كه با دستش اشكاشو پاك مي كرد و از زور خنده قرمز شده بود  گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- گرفتم داداش ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و بعد دوباره ريسه رفت  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد با بي حوصلگي پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- حالا چنده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اونا گرونن قربونت ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- چنده خب ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- گفتم كه گرونن به درد شما نميخورن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- ميدونم خب ، من كه نگفتم ارزونن ميگم چنده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- 105 تومن !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- 105 ميليون تومن ؟ !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره عزيزم....۱۰۵ میلیون تومن  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كمي با هم  پچ پچ كردند و دوباره پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- صفره ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره ...صفرشم خیلی صفره ...ضربدر مربدرم نداره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آخرش چند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينجا ديگه آقا شهرام با تعجب پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- ميخواي بخري ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- پول كه آوردي بهت ميگم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- حالا شما بگو ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينجا ديگه آقا شهرام با بيحوصلگي گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- گفتم كه برو پولاتو جمع كن ، بيار ، بهت تخفيفم ميدم ....و بعد روي خود را به سوي مشتري جديدي كه آمده بود برگرداند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مرد دوباره پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اگر پول بدم الان مي تونم ببرمش؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- آره بابا جون ، آره ...پول بده همين الان برش دار ببرش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مرد به سمت پسرک برگشت .پچ پچي كردند و بعد جلوي چشم انظار مانند ديويد كاپرفيلد در حاليكه دهان همه باز مانده بود با احتياط از لاي درزهاي كت خود دسته هاي تراول را بيرون كشيدند و ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; موقعي كه سوار بر ماشين از در خارج مي شدند فكر مي كردم كه از چه مارك سيفوني استفاده كنم كه مدرك تحصيليم را در هیچ فاضلابی نتوانند پیدا کنند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 14:32:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسورد </title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تق تتتق تق تق.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از بچگي این رمز من و  داداشم بود که اينطوري در بزنیم ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نيمه شب  بود كه با كل ناموس يعني حاج خانوم مادرم و خواهرم و زن داداش داشتيم از عروسي بر  مي گشتيم ..داداش اونشب به علت اينكه پزشك كشيك بود گفته بود كه نمياد ...وسط راه بوديم كه يهو حاج خانوم كه خيلي دوست داشت پسرش رو در لباس سفيد پزشكي در حالي كه بيماران را ویزیت کرده و گوشي را بر روي گردن انداخته و بر بالای بالین یک بیمار ایستاده و به مداوای او مشغول است ببيند و پيشنهاد داد كه &quot;حالا كه تا اينجا اومديم بريم داداشت رو ببينيم ديگه&quot;  ،اين پيشنهاد مورد موافقت جمع قرار گرفت و سر ماشین رو کج کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به محض اينكه اين ضربه ها را بر طبق عادت بر در نواختم كليد در قفل چند بار چرخيد و در باز شد در حالي كه كسي معلوم نبود ...اول حاج خانوم و بقيه رفتند تو ... من ديدم كه هر كدام پس از وارد شدن به پشت در نگاه كرده و لبخند بر لبشان خشك ميشد ، وارد شدم و ديدم كه داداش در حالي كه به جاي لباس سفيد پزشكي فقط يك عدد شورت سفيد بر پا دارد مات و مبهوت در حالي كه آب دهان خود را قورت ميداد و سعي ميكرد كه سيستم را مخفي كند پرسيد اينجا چيكار ميكنين ؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در حالي كه ديگران در حال توضيح بودند و ايشان در حال پوشيدن لباس در را بستم و نزد بقيه كه در قسمت پشت در بودند نشستم ...به دقيقه نرسيد كه ناگهان صداي در بلند شد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تق تتتق تق تق...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رنگ از رخ داداش پريد ولي قبل از اينكه فرصت عكس العملي پيدا كند در به سرعت باز شد و يك فرشته سفيد پوش از در درآمد و چون ما پشت سرش بوديم و ما را نمي ديد در را بست و گفت : &lt;EM&gt;&quot;اومدم جوجو ....!!!&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;.............&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باقی بقای وجود هر چی فرشته سفید پوشه  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; -------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پي نوشتها : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         راست میگن که هرزگاهی پسورد یا رمز ورود تون رو عوض کنین .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         انقدر اين آمپول بازي و دكتر بازي شيرينه كه بعضيا به عشق اون فقط ميرن پزشكي ميخونن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         از نازنين نگاران عزيز خواهش ميشود كه حتي المقدور در جاهاي عمومي از كلماتي نظير جوجو ، جيگر ، توله سگ ...استفاده ننمايند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         از اون تاريخ حاج خانوم هميشه با ديدن روپوش سفيد پزشكي زير لب نفرين ميگه و آق والدين ميكنه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         به خودم قول دادم كه ديگه هيچ وقت زن دوم داداشم رو به محل كارش نبرم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 09:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عذر بدتر از گناه </title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;مرتيكه عوضي !!!...چي فكر كردي ؟! بي شرف بي همه چيز  !!! .....&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;....&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تصميم گرفته بودند كه دسته جمعي براي زيارت به مشهد بروند و يك شب توقف در شمال ارزش داشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عروس و داماد جديد هم در بين اين چند خانواده مذهبي ارج و قرب خاصي داشتند ...ويلاي اجاره اي كوچك بود و فقط يك اتاق داشت ، طبق عرف مشخص بود  كه خانمها بایدهمه در يك اتاق بخوابند و آقايان در سالن .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تازه داماد در كنار حـاج مظفر كه هيكل تپل و گوشتالوئي داشت خوابيد  ...نيمه هاي شب بود كه فرياد حـاج مظفر بلند شد و در حالی که می لرزید تند تند هر چه از دهانش در می آمد نثار تازه داماد می کرد .....و تازه داماد مادرمرده كه از خجالت از سرخي به سياهي ميزد و به تته پته افتاده بود اصلا&quot; نمي دانست كه بايد چه بگويد و جماعت هم هاج و واج ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي بد است كه آدم نتواند توضيح دهد كه آقا جان من اگر نصفه شب و در حالت خواب شلوارم را پائين كشيده ام و از پشت به شما چسبيده ام و دست انداخته و سينه هاي شما را در مشت فشرده ام شما را با زنم اشتباه گرفته ام !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 03:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنجکاوی بچگانه</title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حاج آقا مثل هر سال افطاري داده و همه رو دعوت كرده بود ، بيست سي نفري  بودند ،  بعد از غذا همه سنگين شده و روي مبلها ولو و هر كسي از هر دري سخني مي گفت ، چند بچه قد و نيم قد هم در اين ميان وول ميخوردند و از در ديوار بالا ميرفتند و در بين آنها زنگوله پاي تابوت حاج آقا  كه دختركي سه چهار ساله بود از همه بيشتر شيطنت مي كرد .... مادر يكي از نوزادها در حال عوض كردن پوشك پسر چند ماهه اش بود كه سر و كله دختر حاج آقا و دخترك  ديگري پيدا شد كه نگاهشان به چيز پسرك افتاده و اين ديالوگ آغاز شد : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         واي شـ.ومبولشو ببين !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         آرررره ...چرا اين شكليه ؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         ببين ، ببين مال آدم بزرگا يه شكل ديگه اس ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         چطوري مثلا&quot; ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         ريشم داره !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         يعني چي ؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         ريش داره بخدا !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         مگه ميشه ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         آره من خودم ديدم ، بيا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و بعد دست دخترك را گرفته و كشان كشان به سمت حاج آقا رفته و بلند بلند گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- بابا ، بابا ، بابا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حاج اقا كه مشغول سخـنراني و ايراد نطـقي جدي بود حرف خود را قطع كرده و با لحني مهربان پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چيه بابائي ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دخترك با صداي بلند كه دخترك هم بشنود و در حالي كه همه شنوندگان ميخواستند ببينند كه سوال ايشان چيست كه نطق حاج آقا را قطع نموده پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابا .....مگه تو شـ.و موبولت ريش نداره ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حاج آقا همچون فسيل يخ زده يك دايناسور ميخ نشست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دخترك دوباره پرسيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابا مگه شـ.و موبل تو ريش نداره ...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از چند لحظه يكي از حضار سريع بلند شد و در حالي كه بازوي دخترك را گرفته و مي كشيد سعي كرد تا او را از اين سوال منصرف كند و دخترك در حالي كه قصد توجيه داشت بلند ميگفت : آخه من خودم ديدم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و حاج آقا در حالي كه نفسش به شماره افتاده بود مانند رنگين كمان رنگ عوض مي كرد  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حاج خانوم هم تا پايان مهماني از آشپزخانه بيرون نيامد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ ن 1 : نظافت چيز خوب و واجبيه ، پس فكر كردين چرا اسمشو گذاشتن &quot; واجبي &quot; ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ ن 2 : اين كلاسهاي آموزشي توي مهد كودك چرا بعضي چيزا رو ياد نميده پس ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ ن 3 : هيچ وقت به بجه تون اعتماد نكنين &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 15:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد و درمان و توت فرنگی  </title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;        يك شب دير وقت زمستاني بود ...تنها نسخه پيچ داروخانه جلوي پيشخوان ايستاده و بدون توجه به افرادي كه جلوي او نسخه به دست منتظر بودند كار خود را انجام ميداد ، من و چند مرد ديگر درحالي كه هر كدام سعي داشتيم زودتر دست خود را از سوراخ جلوي شيشه به داخل ببريم و نسخه مان را تحويل دهيم بهم فشرده از بالاي سر هم منتظر بوديم  كه نسخه پيچ نسخه بعدي را بخواهد ، ناگهان از عقب صداي مليح و نرم زني به گوش رسيد كه خيي مودبانه گفت  &quot; آقا ببخشيد اجازه ميدين؟ &quot; چند نفري خودشان را كنار كشيدند و او بين جمعيت جا شد ولي بقيه اين فداكاري را نكرده و ببخشيدهاي ايشان نتيجه اي نداشت ..... خودش رو يه كمي به جلو كشيد و از پشت سر بقيه با صداي مانند پرستاراني كه دكترها را با پيجر به اطاق عمل دعوت ميكنند  به نسخه پيچ گفت : آقا ببخشيد ، ....آقا ...  معذرت ميخوام ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;          نسخه پيچ كه در بين اين همه صداي مردانه صداي نرم و نازكي را شنيده بود از بالاي عينك به ايشان نگاهي انداخت و اين اتصال نگاه باعث شد تا خانم با لحني ملوسانه درخواست خود را بگويد : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot; ببخشيد كـ.ـــــ.اندوم مارك * داريد ؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناگهان جمعيت همچون درياي نيل كه در مقابل موسي راه گشود دهان باز كرد و پير و جوان با جان دل به ايشان اجازه دادند تا جلو رفته و به پيشخوان برسد و بعد مشتاقانه به نظاره ادامه روند اين گفتگو و درخواست ایشان ايستادند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نسخه پيچ كه خوب نشنيده بود كمي گوش خود را جلوآْورده و پرسيد : چي ؟!!!... و خانم دوباره جمله خود را تكرار كرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نسخه پيچ عينك خود را جابجا كرده نگاهي موشكافانه به قفسه كـ..ـاندومها انداخت و پس از لختي تامل گفت نه نداريم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- چي دارين پس ؟ يعني چه ماركي دارين ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نسخه پيچ دوباره نگاهي به قفسه انداخت و گفت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- مارك ** و ***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- كدومش بهتره ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      ملت كه تا اينجا مانند تماشاگران بازي تنيس در سكوت كامل با گفتن هر جمله رويشان به طرف گوينده بر ميگشت با شنيدن اين جمله انگار كه به بزرگترين صحنه ورزشي نگاه ميكنند چشمهايشان گشاد شده و هيجانشان چند برابر گرديد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نسخه پيچ پس از كمي فكر كردن با مكث گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- نميدونم والا ....!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- اون اوليه كه گفتين طعم توت فرنگي هم داره ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نسخه پيچ كله خود را به طرف قفسه ها برد تا خداي ناكرده چيزي را ناديده نگذارد ، كله جمعيت هم همراه با او به سمت قفسه ها رفت تا از نزديك بازرسي و نتيجه را با چشم خود ببينند كه چيزي از قلم نيفتد .... پس از كمي تحقيق و تفحص خوشبختانه مورد درخواستي يافت شد و نسخه پيچ اعلام كرد كه :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-بعله هستش ، ميخواين ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-بله مرسي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نسخه پيچ يك بسته 12 عددي را برداشت تا در نايلون بگذارد كه خانم با همان صوت دلربا اعلام نمود :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-لطفا&quot; 4 تا سه تائي بدين !!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; چشمهاي تماشاگران خيره و حتما &quot; برخي از پاها از قسمت داخل ران بهم فشرده شده بود كه خانم در عين خونسردي كالاي درخواستي را دريافت و پس از تسويه حساب با گفتن &quot; مرسي ، ممنونم &quot; خداحافظي كرده و به سمت در خروجی راه افتاد . تلق تلق بوت پاشنه بلند ايشان حاكي از عجله در اجراي به موقع پروژه داشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام سرها كه در نهايت سكوت ايشان را تا موقع خروج از در بدرقه و اسـكن و ام  آر آي نموده بود به طرف نسخه پيچ برگشت و ايشان مانند يك متهم در حالي كه شانه ها را بالا مي انداخت گفت : ببخشيد ....!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; -------------------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ . ن 1 : هيچ وقت علت معذرت خواهي نسخه پيچ را نفهميدم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ . ن 2 : من نمي دانم چرا اطلاع رساني نميشود كه مصرف زياد توت فرنگي موجب بهم ريختن مزاج و اســــهال مزمن ميشود ؟ اين همه ميوه و طعم مختلف .....!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ . ن 3 : اي فيثاغــورث اي ارشــــميدس ، خاك تو سرتان ....كي گفته كه سه چهار تا دوازده تا ميشود  ؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ . ن 4 : از گفتن ماركهاي * ، ** ، *** معذورم ، توليد كنندگان ميتوانند براي تبليغ كالاي خود مبلغ پيشنهادي را اعلام نمايند... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 09:05:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستاجری</title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      جــــــ.ا كشي را شيرازيان به اسباب كشي يا اثاث كشي گويند  بدان معنا كه آدميزاد شير پاك خورده خانمان را بر كول نهاده و همچون گربه كه بچه به دندان گيرد از جائي به جاي دگر آواره شود و اين درد سالي يكبارعود نموده و اغلب شامل اقشار آسيب پذير بوده و مرفهين بي درد با آن ناشناسند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از بين تمامي الفاظ &quot; كش &quot; دار كه گويند بسيار هم نكوست ولي اسمش را بد در كرده اند كه دست در آن زياد نشود جـ.ـــــــــــاكشي بسيار نكوهيده است كه ازعوارض آن ميتوان به انواع  قولنج و آرتروز و زَقنَبود اشاره نمود .و از مزاياي آن  اينكه در مردان باد فتق و سرويس گشتن دنبايلچه ! و در زنان درد كمر را كه هميشه خدا دارند مزيد گرداند كه اين امر خود باعث كنترل جمعيت گشته در راستاي شعار دو فرزند كافيست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي رفع اين ابتلا ميبايست همسري برگزيد خانه دار و اين يعني كه بابا يش پولدار بوده و از روز نخست يك عدد خانه نكو بر تو ارزاني دارد كه شاعر فرموده است &quot; تو فكر يك سقفم &quot; از آن كه پدر همسري گدا داشته است و نامايه دار .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نقل است كه فقيري دختري برگزيد از بزرگان براي دوستي ، و طرحي ريخت براي دل بردن از ايشان و خانه دار شدن و يك  شب ندا بر او آمد كه&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; ( اذهب الي مكان التهي  و اَفتحَ البابُ الگرل فِرِندكَ  و اوپن هي َ بطريق المخ زني ، ماذا انت صاحبخانه في نهايت )&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; و او فهميد كه زمان آن رسيده است كه آستين بالا زند و تنبان پائين تا پدر دختر موافقت كند اين وصلت را كه انشاالـ.... ميمون است و مبارك .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آورده اند كه گاها&quot; براي معالجه ميتوان ترب را با كاپوچينو مخلوط و بعد از بيف استرا گانف ميل نمود كه در خواب ، رويائي توان ديد ديدني و گويند كه اغلب بعد از ديدن اين رويا به حمام روند انا لا ادري ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روايت است كه اين درد پس از مردن دوا يابد و سر منزل مقصود يابد هر بينوائي كه گفته اند مشكلي نيست كه آسان نشود ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Aug 2009 07:27:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیکشنری فحش</title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از آنجا كه بنده در تمام زندگي خود فقط به آمپول بازي علاقه داشته ام لذا هر بار كه دوستان  ما را دعوت نمودند پيچانديم ...اين بار كه &lt;A href=&quot;http://www.noushina.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نونو جان&lt;/A&gt; دعوتنامه رسمي فرستادند ، چون كار فرهنگي بود پذيرفتيم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از آنجا كه ما ايراينيان غيور به فحش زياد علاقه داريم و حتي در هنگام يادگيري هر زباني اول فحشهاي آنرا فرا مي گيريم لذا از بنده دعوت شده كه فحشهائي را كه بطور خاص ميباشند به اطلاع عموم برسانم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لازم بذكر است كه اغلب اين عبارات نغز ذيل ساخته خود اينجانب بوده و هرگونه كپي برداري ممنوع است البته چنانچه بخواهيد خواهر مادر طرف را شيفته خود ساخته كه شما را دعا كنند و در دل بگويند دستت درد نكنه چه حالي داد !! ميتوانيد درخواست كتبي بدهيد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مموش (mamosh) : به شخص گل و بلبل گفته ميشود ، مترادف با فوفول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوسول غمچه (soosool ghamche)  : ويرايش جديد همان سوسول &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ايشبيل ( ishbil )  : به معناي همان آدم هويج يا دسته كلنگ ميباشد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فشل ( fashal )  : آدم زاقارت را گويند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شيمبل طلا : (shimbal tala) : به آدم اسكل گفته ميشود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شلبقت دسبق : (shalbaghet dasbagh)  يعني ايشالا ماتحت مبارك به زودي جر بخورد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوسبل فنگ : ( osbol fang)  همان  كام مبارك سرويس بادا خودمان است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي رفتن به مرحله بعد كه همان مرحله بي تربيتي است بايستي رمز عبور را وارد نمائيد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; البته بعضي اوقات ما چون خودمان ذهنمان منحرف است قبل از اينكه طرف حرفش را تمام كند آنرا فحش مي انگاريم ، براي مثال ميتوان به قطعه ادبي ذيل اشاره نمود ( براي درك مطلب ، فينگيليش نوشته شده لطفا&quot; با آهنگ بخوانيد )  :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;Ki ram….ki ram….ki ramezono dide? Ko nam …..ko nam ….ko nam nam baroon? Man madareto khahareto gaiidame dar mididam ….boro kharkosiahat kon….&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از تمامي دوستان محترم و محترمه عذر خواهي رسمي مي طلبم ...روم به ديوار .....اين هم نوعي ادبياته ديگه !!!!&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 05:28:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موضوع انشا </title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;         &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;       موضوع انشا : دوست دارید چه کاره شوید&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته وازح و مبرحن است كه خارج اصلن جاي خوبي نيس ولي من خيلي دوس دارم كه رئيس خارج بشوم  پدرمان هميشه ميگويد كه خارجيها نجست هستند  و نبايس باهاشان دست داد يكبار كه اين را از پسر عممان كه دانش جو است پرسيدم گفت براي اينكه آنها &quot;قوسل &quot; نميكنن ولي من روم نشد كه بگم من هم قوسل نميكنم ....من اگر رئئس خارج بشوم خيلي كارهاي خوب خوبي ميكنم ، مثلن آنها را مجبور ميكنم كه فارسي هرف بزنن كه وقتي داريم ماهپاره ميبينيم بفهميم چي ميگوين ، معلم پارسالمان ميگفت كه فارسي خيلي سخت است ولي من ميدانم كه اينطوري نيس براي اينكه هر بچه 3 ساله اي هم ميتواند فارسي هرف بزند و حتي حافظ و سعدي و فردوسي هم كه اون زمانهاي خيلي قديم بودن بلد بودن فارسي هرف بزنن و اونوقت انقدر مجبور نمي شويم  كه بريم كلاس زبان البته من نميدانم كه وقتي ميگوييم كه اينگيليس خيلي بد است بعد چرا همه دوس دارن كه اينگليسي ياد بگيرن و حتي خواهرم ميگفت كه تو كونكور هم انگيليسي ازشون ميپرسن ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                   ما خيلي از خارجيها بهتريم چون پدر بزرگم هميشه يه شعر برايمان ميخواند و ميگفت&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt; &quot;هنر نزد ايراني آن هست و بست &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; البته ما خيلي نميفهميم كه منظورش چي بود ولي حتمن چيز خوبي بوده .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مادر بزرگمان خدا بيامرز هميشه به ما ميگفت كه بايستي عربي ياد بیگيريم چون سر پل سلات كه جلويمان را ميگيرن اگر نفهميم كه ازمان چي ميپرسن از بالاي پل پرتمان ميكنن توي آتيش جهنم ،و من وقتي ازش پرسيدم كه پس اين خارجيها چي ميشن گفت همشان ميرون به درك اسول الساولي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خارجيهاي بيچاره مثل ما مستراح ندارند و بجاش توالت فرنگي دارند ، پدر من يكبار به توالت فرنگي رفته و هميشه برايمان با آب و تاب تعريف ميكند كه اين بدبختها چقدر مشكل دارن براي اينكه بروند دسبه آب ،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من شنيده ام كه اين خارجيها همه را معتاد ميكنن چون يكبار كه پدرم يه جايي كار ميكرده يك خارجي كه &quot;موندس &quot; بوده به پدرمان يك سيگار خارجي تاروف كرده كه رويش عكس شتر بوده و پدر من فهميده كه اونا پشكل ميكشن و همينطوري همه را میخواهن معتاد کنند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما ايرانيها زنامون فقط يه دونه شوهر ميكنن ولي اونجا زناشون چن تا شوهر ميكنن چون يه بار كه خونه پسر خاله مان بوديم و هيشكي خونه شان نبود پسر همسايه شان يه فيلم گذاشت كه خيلي جاهاي بي تربيتي داشت و من فهميدم كه اونجا زنا چند تا شوهر ميكنن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;              خارجيها خيلي آدماي بدي هستن چون كه اتم رو درست كردن ، من يك روز كه خاله مان قرار بود از مكه بيايد رفتيم فرودگاه و من اونجا يك خارجي ديدم و محكم پاش را لگد كردم و اون به من گفت &quot; اسكي موزي &quot; و من هم گفتم خودتي  ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من اگر رئيس خارج بشوم نمي گزارم كه مغزاي ما فرار كنن بلكه يه كاري ميكنم كه مغزاي اونا فرار كنن تا ببينن كه خوبه آدم مغزاي بقيه رو فراري بده  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من اگر رئيس خارج بشوم ........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;------------------------------------------------------------- &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پي نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱-  آره ...من اگر رئيس خارج بشوم خيلي كارها دوس دارم بكنم .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۲- مرسی &lt;A href=&quot;http://www.kimond.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;دخترک&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 15:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مايه نشاط </title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هرچه صبر نموديم ديديم كه اين دوره پريود مغزيمان تمام بشو نيست لذا گفتيم جهنم و ضرر مي نويسيم دوباره ....ولي در اين اثنا امروزمان با ديروزمان فرق نمود ، چطور ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنده پس از نوشتن پست قبلي فهميدم كه چه حالي ميبرند عزيزاني كه دو خط عارفانه و فيلسوفانه مينويسند و خلاص ..... و تازه كلي هم برايشان سر و دست ميشكنند لامصبا! ولي ما براي نوشتن هر پست همچين خودمان را جر ميدهيم كه هيچ خياط هندي هم قادر به دوخت و دوزمان نمي باشد و كار از سوزن به جوال دوز و چه بسا گاها&quot; به ميخ طويله ميرسد .... من باب مقايسه موارد زير را ملاحظه فرمائيد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پست 1-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt;آه ه ه ه ه ه ، ديگر از من ، هيچگاه ، شايد با تو ....&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;                                                                             &lt;FONT color=#0099ff&gt;  نويسنده : كاملياي دلشكسته مردابي &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;كامنتها :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-     وبلاگ بسيار جالب و قشنگي داري خوشحال ميشم كه سري به كلبه تنهائي من بزني چنانچه تمايل داشتيد با هم تبادل لينك كنيم خواهشمند است من را به اسم &quot;مجنون صحرا گرد بي سامان تنها در فراق آواره از هر سو زغم مفلوك  و افسرده &quot; لينك نمائيد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                               &lt;FONT color=#0066ff&gt;نويسنده  م. ص. گ . ب . س. ت. د . ف . آ. ا . ه .س . ز. غ. م . و. ا&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-     واي ي ي ي ي ي ، چه زيبا سرودي اين شعر را ، چه غوغا نمودي كامليا جوووووون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين رنسانس شعري را به جامعه ادبيات ، شاعران و  نخبگان جهان تبريك گفته و تولد اين سبك هنري جديد و نوظهور را امشب دوتائي در منزلمان چون مامانم اينا نيستن جشن ميگيريم ، جان مادرت بيا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                    &lt;FONT color=#0099ff&gt; نويسنده : ياكريم بعد از ظهر ( دشمن خفاش شب )&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2369- خيلي به دلم نشست سوز اين شعر ، تا صبح نخوابيدم از اثري كه بر من گذاشت نظم تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                   &lt;FONT color=#0099ff&gt;       نويسنده : مردي در كلبه تنهائي احزان غم مخور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پست 2-&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt;خدايا.....چرا دستاتو باز نميكني بيام بغلم كني ؟&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;             نويسنده : دختري غريب در هياهوي خيابانهاي بالا شهر و هنوز به ارواح خاك مامان بزرگم باكره&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;كامنتها :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-     وبلاگ بسيارپر محتوا و زيبائي داريد از خواندن آن بسيار لذت برده و تحت تاثير قرار گرفتيم و سرمشقي شد در ادامه راه زندگيمان ، از شما  دعوت مي شود كه به وبلاگ ما هم سري بزنيد تا كليه محصولات آرايشي و بهداشتي مورد دلخواه شما را در اسرع وقت به آدرستان ارسال نمائيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                       &lt;FONT color=#0099ff&gt;               نويسنده : واجبي فروشي بيوك و اخوان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt; &lt;/FONT&gt;2-     خوشگله شايد خدا سرش شلوغه ...ميخواي من برات باز كنم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                                           &lt;FONT color=#0099ff&gt;    نويسنده : ابرام لولو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt; &lt;/FONT&gt;3-     استغفر ا.... تف تو روت ..... خجالتم خوب چيزيه بي حيا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                &lt;FONT color=#0099ff&gt;  نويسنده : حاجي مستغرق در مكتب بيكران و بي انتها&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;963- ويران كرد اين پيشنهاد تو  همه تار و پود مرا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                    &lt;FONT color=#0099ff&gt; نويسنده : عنكبوتي تنيده در تار تنهائي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; -------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ . ن :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; 1- تمامي اين مطالب تخيلي است ( پيشوندي هم ندارد فقط تخيلي است ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2- چنانچه كسي دلش به حال موضع دايم جر خورده ما ميسوزد يا يك خياط ماهرتر از هندي برايمان پيدا كند ( اين دكتراي دوخت و دوز به دردم نمي خورن ، اينا ظريف كاري بلدن و سري دوزي ...سرشون هم ماشالا شلوغه مال من كار لحاف دوزه ) يا به همان يك خط بسنده كنند &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 07:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سكوت</title>
<link>http://imanijon.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&quot;...............گر هم گله اي هست ...دگر حوصله اي نيست ....&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ . ن : حال خندوندن ندارم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 05:24:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=imanijon&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>imanijon</dc:creator>
<guid>http://imanijon.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
